جمعه ۱۴۰۱/۰۳/۰۶ ساعت توسط داستان کوتاه عشقی
|
یکی از اهالی سرزمین آتلانتیس چنین چیدمان نمود واژگان و سرود؛ مرز بین شجاعت و حماقت ، نخ نماست سرم سبز و زبان و قلمم سرخ ، بینوا اما شجاع ست"با اینکه دین مداری شان پر حرارت استسرزمین شان سرای جعل و فساد و شرارت استدر حیرتم که بر چه اساسی شود مدیربقال آن محله که جنب سفارت استآخر بگو تو را چه به آن پست دولتی؟کشور مگر بدون حساب و نظارت است؟دزدی که با مدارک جعلی شود وزیربا خود برد هر آنچه که در آن وزارت استقبل از لزوم دین و تعهد برای کاراصلی ترین گزینه و شرطش ، مهارت استپاسخ که می دهد که چرا می شود رئیسشیخی که سطح حوزه ی او تا طهارت است؟از قول من بگو که از این پس به مجلسی،وارد شود که مبحث عقد و بکارت استواعظ اگر به مسجد و منبر رود به جاستاما ورود او به صنایع و وزارت خطاست شاهد همین که دولت شان حاصلش به کارتنها رکود و خفت و بیداد و غارت استپر گشته با بتن دل وامانده ی براری بی امان این معنی اش حقارت و ننگ و اسارت استواعظ کند قیامت و دنیای ما خرابچون نیت اش به وعظ و خطابه تجارت استلعنت بر آن کسی که دهد مملکت به بادنفرین به هر که اصل وجودش شرارت استسرای شان ترقی شایان نمی کندتا نخبگان ذلیل و خسی در صدارت استمدتی باشد که آن کشور دچار فتنه هاستوطن شان هر گوشه اش انواع آفات و بلاستعمروعاصی بر سر مسند نشست از جهل شانچون تفکر خارج از محدوده ی اذهان شماستیک نفر با خود نگفت آخر به هنگام عملشیخ بیعاری کجا عامل به کاری جز دعاست؟چرخ صنعت کی بچرخاند برای کشوریآنکه حتی چرخ ماشین هم به او دادن خطاستمن یقین دارم
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: شیوا کاشفی
تاريخ: يکشنبه
4 دی
1401 ساعت: 21:17